اهل ایرانم

روزگارم بد نیست

خرده علمی دارم، تکه هوشی، سر سوزن ذوقی

شغلی دارم، نامش استادی

دانشجویانی، همه از دم تنبل

و ترمی که فعلا جاریست

لای این تنبل ها، پای آن پارتی ها

روی هیچ آگاهی، طبق بی قانونی

من استادم

شاگردم نمره جو

قبله اش تعطیلی است

جانمازش عید، مهرش جمعه

غیبت سجاده ی او

او وضو با فرجه ها می گیرد

در خواندنش جریان دارد فکر، جریان دارد عشق

نمره خواستن از برگه اش پیداست

همه سطرهای برگش پر ز دعا

او درس را وقتی می خواند

که به اجبار باشد

او درسش را، از برای مدرکش می خواند

کعبه اش مدرک است

کعبه اش پاسی

کعبه اش مثل نسیم، می رود ترم به ترم، می شود سال به سال

اهل ایرانم

پیشه ام تدریس

گاه گاهی مبحثی می سازم پر علم، می رسانم به کلاس

تا به آواز علم که در آن پیداست

ذهن ها بیدار شوند

چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم

درس من بیهوده است

خوب می دانم، همه ذهن ها مدهوشند


با تشکر

به نقل از یکی از مدرسان دانشگاه علمی کاربردی