داستان کوتاه پند آموز (دو بازرگان)
روزی
دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به
دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم. بازرگان دیگر
گفت:اشتباه می کنی!تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟ آن دو بر سر نیم
دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز
هم اختلاف ،سر جایش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و
صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته شد
وگفت:بسیار خوب!تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر
رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به
سمت خانه اش به راه افتاد.
شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و
گفت:آقا،انعام من چی شد؟ بازرگان ،ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد.
وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت :مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که
به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می
دهد؟! شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.آن مرد
خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید:
آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد
من انعام دادی؟! بازرگان دومی پاسخ داد:تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت
معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است
چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و
همه چیز را باید به حساب آورد،اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران
گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند نشان داده که
پست فطرت و خسیس است.
پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.
بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه